تبليغاتX
شاعر باران
گنجشکی ام که بال و پرم را شکسته اند

جان دادن مرا به تماشا نشسته اند

بیهوده ام امید رهایی چه می دهی

وقتی که دور بال و پرم پیله بسته اند!

دیگر نمی شود به کسی اعتماد کرد

این دست ها رفاقت از هم گسسته اند

حق را به عاقلان بده این قوم خود پرست

هرگز به چشم های کسی دل نبسته اند

...بگذار عاشقانه بمیرم در این قفس

وقتی که از صدای من و عشق خسته اند.

+ نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 و ساعت 11:6 |
بی رنگ تو

هرگز پر نمی شود

فاصله ی میان کاغذ و قلم

کاش تنها صدایم را می شنیدی

                          -بی که حرف هایم را-

مثل ساعتت را که نگاه می کنی

                                تنها شیشه ی آن را ببینی

                                          -بی که عقربه ها را یا زمان را-

 

وتنها نگاهم را نه چشم هایم

مثل

شیشه ی ساعتت را که پاک می کنی

حواست به عقربه ها نیست!

+ نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 و ساعت 10:44 |

به نام عشق به سمت گناه باید رفت

وتا نهایت این جاده راه باید رفت

به دوزخی نه به انصاف عاقبت روزی

فقط به خاطر یک اشتباه باید رفت

تو وقتی از همه حتا خودت گریزانی

بگو به شوق کدامین پناه باید رفت

عجب حکایت وارونه ایست کار جهان

برای ماه شدن قعر چاه باید رفت!

شبی که سرزده مرگ تو می رسد از راه

اگر گدا و اگر پادشاه باید رفت

خلاصه این که در این روزگار شطرنجی

سفید هم که بیایی سیاه باید رفت! 

 

+ نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 و ساعت 10:17 |

می خواهم از زبان خودت بشنوم بگو:

آیا حقیقت است که دل داده ای به او؟

من که در این سیاهی ممتد نداشتم

جز چشم های روشن تو هیچ آرزو،

این هدیه ی تو بود به یک مرد ناامید:

یک مشت شعروخاطره، یک دار، یک گلو؟!

*زل می زنم در آینه انگاراین ئویی

یا این  که  این منم شده ام با تو روبه رو؟

گیجم نکن! تویی؟ نه!توکه رفته ای،منم

در گیرودار وحشتی از مرگ تو به تو

دارم چه خوب می شنوم بوی مرگ را

حالا دلم به حسّ غریبی گرفته خو

زیبای دست خورده ی من سهم کیستی؟

 می خواهم از زبان خودت بشنوم بگو:

این لحظه های آخرو پرواز روح من

ترسیمی از تو می کند از ذهن من عبو...

+ نوشته شده توسط مهدی در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 و ساعت 22:12 |
همچون گلی در سنگستان

عشقت را در سینه پنهان کن

که بر نمی تابند

خورشیدی را که در دل داری

و من به ناچار ناشنوایانه نامت را در خلوتم زمزمه می کنم

- احساسی کهنه در خاطره ای دور-

بگذار ادامه ی عشق از پوستمان فراتر نرود

تا ساده تر از کنار هم رد شویم-در امتحان دیدار های پیاپی-

وجایی که

عشق را نیز همچون خدا به فراموشی سپرده اند

                                                        با من بخند!

که من در تبسم تو پناه گرفته ام خنده-محض!

که می میرم اگر نسیم خنده در کوچه های لبت باران نخورد

و باز بخند

حتا در غمگین ترین دره های اشک

و بگذار آجر های دوستی را بچینیم تا سرشانه های ابدیت

پس لب-خند بزن با من حتا به گریه

به دیر سالگی عشق

به پیر سالگی غزل:

بانو به جای گریه به طوفان غم بخند

فکر بهار باش به پاییز دل نبند

تو از تبار مردم این خطه نیستی

این طایفه حضور تو را حس نمی کنند

پروانه ی خیال خودت باش پر بکش

وقتی برای بال شما پیله می تنند

باید برای قلب خودت زندگی کنی

این قلب ها برای من و ما نمی تپند

باید که آسمان دلت را عوض کنی

جایی که پرده بر رخ خورشید می کشند

بانو تمام هستی من خنده های توست

در را به روی هستی من با غمت نبند

..با این که چیزی از غم تو کم نمی کند

اما برای ثانیه ای هم شده بخند !

 

+ نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 و ساعت 21:31 |
 

بالحن اقیانوس طوفانی صدایم کن

از چنگ اختاپوس تنهایی رهایم کن

من بی تو پاییزی ترین باغم بهار من

از فصل های زرد دلتنگی جدایم کن

خورشید هم یخ می زند در دست های من

فکری به حال انجماد دست هایم کن

چون کلبه ای ویرانه ام در وحشت غربت

آه ای غریب آشنا از نو بنایم کن

من با خودم بیگانه ام حتا بیا ای دوست

با دست های مهربانت آشنایم کن 

+ نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 21:40 |