همچون گلی در سنگستان
عشقت را در سینه پنهان کن
که بر نمی تابند
خورشیدی را که در دل داری
و من به ناچار ناشنوایانه نامت را در خلوتم زمزمه می کنم
- احساسی کهنه در خاطره ای دور-
بگذار ادامه ی عشق از پوستمان فراتر نرود
تا ساده تر از کنار هم رد شویم-در امتحان دیدار های پیاپی-
وجایی که
عشق را نیز همچون خدا به فراموشی سپرده اند
با من بخند!
که من در تبسم تو پناه گرفته ام خنده-محض!
که می میرم اگر نسیم خنده در کوچه های لبت باران نخورد
و باز بخند
حتا در غمگین ترین دره های اشک
و بگذار آجر های دوستی را بچینیم تا سرشانه های ابدیت
پس لب-خند بزن با من حتا به گریه
به دیر سالگی عشق
به پیر سالگی غزل:
بانو به جای گریه به طوفان غم بخند
فکر بهار باش به پاییز دل نبند
تو از تبار مردم این خطه نیستی
این طایفه حضور تو را حس نمی کنند
پروانه ی خیال خودت باش پر بکش
وقتی برای بال شما پیله می تنند
باید برای قلب خودت زندگی کنی
این قلب ها برای من و ما نمی تپند
باید که آسمان دلت را عوض کنی
جایی که پرده بر رخ خورشید می کشند
بانو تمام هستی من خنده های توست
در را به روی هستی من با غمت نبند
..با این که چیزی از غم تو کم نمی کند
اما برای ثانیه ای هم شده بخند !
+ نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 و ساعت
21:31 |